اگر فردوسی امروز بود، چه چیزی خلق میکرد؟
برای ما که در مشهد زندگی میکنیم، فردوسی تنها نام شاعری متعلق به گذشته نیست. توس در همین جغرافیای فرهنگی قرار دارد و شاهنامه، با فاصلهای نزدیک به هزار سال، همچنان یکی از مهمترین آثاری است که از این سرزمین به حافظه فرهنگی ایران راه یافته است. شاید به همین دلیل پرسیدن این سؤال که «اگر فردوسی امروز بود چه چیزی خلق میکرد؟» فقط یک بازی ذهنی درباره گذشته نباشد و بتواند به پرسشی جدیتر درباره هنرمند امروز تبدیل شود؛ اینکه خالق معاصر چگونه زمانه خود را میبیند، کدام مسئله را از میان انبوه اتفاقات انتخاب میکند و چگونه آن را به روایتی تبدیل میکند که عمرش از یک خبر، رویداد یا موج زودگذر بیشتر باشد.
شاهنامه را نمیتوان فقط مجموعهای از داستانهای پادشاهان و پهلوانان دانست. آنچه این اثر را پس از قرنها همچنان قابل بازخوانی نگه داشته، توانایی آن در تبدیل تاریخ، اسطوره، حافظه و تجربه جمعی به جهانی روایی است که در آن مسئلههایی چون قدرت، عدالت، وفاداری، شکست، جنگ، انتخاب، مرگ و امید در قالب شخصیتها و موقعیتهایی انسانی ظهور میکنند. رستم و سیاوش صرفاً شخصیتهایی متعلق به یک روایت کهن نیستند؛ هرکدام در موقعیتی قرار میگیرند که مخاطب نسلهای مختلف میتواند مسئلهای انسانی را در آن بازشناسد.
اگر بخواهیم فردوسی را به جهان امروز بیاوریم، بنابراین شاید نخستین اشتباه این باشد که بپرسیم از چه ابزاری استفاده میکرد. اینکه فیلم میساخت، رمان مینوشت، بازی ویدئویی طراحی میکرد یا وارد فضای دیجیتال میشد، پرسش جذابی است اما پاسخ آن چیز زیادی درباره فردوسی به ما نمیگوید. پرسش مهمتر این است که او در جهان امروز چه چیزی را شایسته روایت میدید و از میان مسئلههای فراوان زمانه ما، کدامیک را آنقدر بنیادی تشخیص میداد که برای بیانش یک جهان روایی بسازد.
مسئله پیش از رسانه میآید
هر دورهای ابزارهای خودش را برای روایت دارد. در روزگار فردوسی، شعر روایی میتوانست تاریخ، اسطوره و حافظه فرهنگی را در قالبی منتقل کند که هم شنیده شود، هم به خاطر سپرده شود و هم در طول نسلها انتقال پیدا کند. امروز چنین نقشی میان رسانههای متعددی تقسیم شده است و ادبیات، سینما، انیمیشن، بازی، موسیقی، هنرهای تجسمی، فضای دیجیتال و تجربههای تعاملی هرکدام بخشی از ظرفیت روایت را در اختیار دارند.
با این حال، فراوانی رسانه الزاماً به معنای فراوانی روایتهای ماندگار نیست. ما بیش از هر دوره دیگری امکان تولید و انتشار تصویر، صدا و متن داریم، اما بخش بزرگی از آنچه تولید میشود عمری بسیار کوتاه دارد. سرعت انتشار افزایش یافته، در حالی که فرصت تأمل بر اینکه چه چیزی اساساً ارزش روایت کردن دارد، کمتر شده است.
از این منظر، شاید یکی از مهمترین چیزهایی که میتوان از فردوسی آموخت نه شیوه استفاده از یک رسانه خاص، بلکه نسبت او با مسئله باشد. خالق پیش از انتخاب فرم باید بداند به چه چیزی نگاه میکند، چرا این موضوع برای او اهمیت دارد و چه نسبتی میان آن مسئله و جامعهای که در آن زندگی میکند وجود دارد. فناوری میتواند امکانات روایت را گسترش دهد، اما نمیتواند جای این تشخیص را بگیرد.
اگر شاهنامه امروز نوشته میشد
اگر قرار بود اثری با مقیاس فکری شاهنامه در زمان ما شکل بگیرد، بعید بود بتواند از تغییرات بزرگی که زندگی انسان معاصر را احاطه کردهاند عبور کند. نسبت انسان و فناوری، تغییر مفهوم هویت، تنهایی در دل شبکههای گسترده ارتباطی، جنگ و مهاجرت، مسئله محیطزیست، قدرت رسانه، فراموشی تاریخی و جستوجوی معنا در جهانی که با سرعت تغییر میکند، هرکدام میتوانستند ماده اولیه یک روایت بزرگ باشند.
اما یک «شاهنامه امروز» احتمالاً صرفاً فهرستی از بحرانهای معاصر نبود. اهمیت شاهنامه در این نیست که موضوعات مهم زمان خود را نام میبرد، بلکه در این است که آنها را در زندگی شخصیتها، انتخابهای دشوار و پیامدهای انسانیشان قابل مشاهده میکند. اگر مسئله امروز ما فناوری باشد، روایت ماندگار احتمالاً درباره خود فناوری نخواهد بود؛ درباره انسانی خواهد بود که در برابر آن باید تصمیم بگیرد، چیزی را به دست آورد، چیزی را از دست بدهد یا تعریفش از خودش را دوباره بسازد.
قهرمان چنین جهانی نیز الزاماً کسی با قدرت جسمانی خارقالعاده نخواهد بود. شاید قهرمان معاصر کسی باشد که در برابر فراموشی مقاومت میکند، هویت خود را در جهانی متغیر حفظ میکند، در برابر فشار جمعی امکان انتخاب مستقل را از دست نمیدهد یا میکوشد میان سرعت فناوری و نیازهای انسانی تعادلی پیدا کند. همانگونه که شخصیتهای شاهنامه فقط برای پیش بردن قصه حضور ندارند، شخصیتهای یک روایت معاصر نیز زمانی ماندگار میشوند که بتوانند بخشی از مسئله انسان امروز را نمایندگی کنند.
از کتاب تا جهان روایی
تفاوت دیگر زمان ما با روزگار فردوسی در این است که روایت دیگر الزاماً در یک رسانه باقی نمیماند. یک جهان داستانی میتواند از کتاب آغاز شود، به سینما و انیمیشن برسد، در موسیقی ادامه پیدا کند و در بازی یا یک تجربه تعاملی امکان حضور مخاطب را فراهم کند.
این تغییر را میتوان بخشی از زیست دیجیتال هنر معاصر دانست؛ فضایی که در آن اثر دیگر الزاماً در یک رسانه یا یک مکان ثابت باقی نمیماند. مخاطب امروز در بسیاری از موارد دیگر فقط خواننده یا تماشاگر نیست و میتواند وارد جهان روایت شود، انتخاب کند، کشف کند و بخشی از تجربه را خودش بسازد.
اگر بخواهیم درباره فردوسی امروز خیالپردازی کنیم، شاید بتوان تصور کرد که جهان روایی او نیز به یک رسانه محدود نمیماند. نه به این دلیل که فناوری تازهتر است، بلکه به این دلیل که هر رسانه میتواند زاویه دیگری از یک جهان را آشکار کند. شخصیتی که در ادبیات از درون شناخته میشود، در تصویر شکل دیگری پیدا میکند و در یک تجربه تعاملی میتواند مخاطب را در برابر همان انتخابی قرار دهد که شخصیت با آن روبهروست.
با این همه، چندرسانهای بودن به خودی خود ارزش نیست. امروز پروژههای بسیاری با فناوریهای تازه، تصویرهای خیرهکننده و امکانات تعاملی ساخته میشوند که پس از مدت کوتاهی فراموش میشوند. آنچه یک جهان روایی را نگه میدارد نه تعداد رسانههایی است که در آن حضور دارد، بلکه استحکام مسئله، شخصیت و معنایی است که آن جهان بر اساس آن ساخته شده است.
شاهنامه؛ میراثی برای بازآفرینی، نه تکرار
یکی از خطرهایی که در مواجهه با میراث فرهنگی وجود دارد، تبدیل آن به تصویری ثابت و غیرقابل لمس است. اگر شاهنامه فقط در قالب نسخههای نفیس، مناسبتهای رسمی یا بازنماییهای آشنای رستم و سهراب باقی بماند، ممکن است بهتدریج فاصله آن با تجربه نسل جدید بیشتر شود. حفظ یک اثر فرهنگی الزاماً به معنای تکرار شکل تاریخی آن نیست و گاهی ادامه حیات یک میراث درست در گرو توانایی ما برای بازخوانی و بازآفرینی آن است.نمونههایی از این مواجهه را میتوان در تلاش برای بازآفرینی فردوسی در فضای معاصر نیز دید؛ جایی که یک چهره تاریخی از متن و کتاب خارج میشود و در قالبی تازه وارد تجربه شهری میشود.
هنر در دورههای مختلف همین کار را با اسطورهها کرده است. شخصیتها و روایتهای کهن بارها در نقاشی، نمایش، سینما، تصویرگری و دیگر رسانهها دوباره تفسیر شدهاند و هر نسل کوشیده است مسئله خودش را در آنها ببیند. پرسش اصلی این نیست که نسخه جدید چقدر شبیه تصویر قبلی است، بلکه این است که آیا توانسته گفتوگویی واقعی میان میراث گذشته و مسئله امروز برقرار کند یا خیر.
در این معنا، احترام به فردوسی لزوماً در بازتولید تصویری که از او و جهان شاهنامه در ذهن داریم خلاصه نمیشود. شاید شکل جدیتری از احترام این باشد که جرئت کنیم همان کاری را با زمانه خود انجام دهیم که یک خالق بزرگ با زمانه خودش انجام داده است؛ یعنی از میان آشفتگی اتفاقات، چیزی را تشخیص دهیم که ارزش روایت دارد و برای آن زبان مناسبی پیدا کنیم.
فردوسی و پرسش از هنرمند امروز
در نهایت، پرسش «اگر فردوسی امروز بود چه چیزی خلق میکرد؟» بیش از آنکه درباره فردوسی باشد، درباره وضعیت خالق معاصر است. ما در دورهای زندگی میکنیم که هنرمند به حجم بیسابقهای از ابزار، تصویر، اطلاعات و امکان انتشار دسترسی دارد، اما همین فراوانی میتواند تشخیص مسئله اصلی را دشوارتر کند.
این پرسش برای نسل جدید هنرمندان مشهد نیز اهمیت ویژهای دارد؛ نسلی که همزمان با رسانهها، ابزارها و مسیرهای تازهای برای خلق و دیدهشدن مواجه است.
یکی از چالشهای هنر امروز این است که دیدهشدن بهآسانی میتواند جای اثرگذاری را بگیرد. هنرمند ممکن است بخش بزرگی از انرژی خود را صرف حضور در جریان سریع رسانهای کند، بیآنکه فرصت پیدا کند نسبت خودش را با مسئلهای که میخواهد درباره آن حرف بزند روشن کند. در چنین فضایی، شاید میراث فردوسی بیش از هر چیز یادآوری کند که ماندگاری از انتخاب رسانه آغاز نمیشود و حتی از مهارت در اجرا نیز آغاز نمیشود؛ نقطه شروع، توانایی دیدن و صورتبندی مسئله است.
برای شهری مانند مشهد، این پرسش معنای دیگری هم دارد. آرامگاه فردوسی و توس در نزدیکی ما هستند و نام او بخشی از هویت فرهنگی این جغرافیاست، اما نزدیکی جغرافیایی به یک میراث لزوماً به معنای ادامه دادن آن نیست. مسئله این است که نقش مشهد در نقشه هنر ایران فقط به نگهداری میراث گذشته محدود میشود، یا این شهر میتواند از میراث خود برای تولید روایتهای تازه استفاده کند؟
شاید مهمترین نسبت ما با فردوسی نیز همینجا شکل بگیرد. لازم نیست بدانیم اگر امروز بود فیلم میساخت، بازی طراحی میکرد یا همچنان شعر میگفت؛ چنین پاسخی اساساً ممکن نیست. آنچه میتوان از او پرسید این است که آیا ما، با همه امکاناتی که در اختیار داریم، مسئله زمانه خود را بهاندازه کافی جدی گرفتهایم و آیا هنرمند امروز میتواند از میان این حجم از تصویر، خبر و هیاهو، چیزی را تشخیص دهد که ارزش تبدیل شدن به یک جهان ماندگار را داشته باشد.
ادامه این میراث در زمان حاضر، در نهایت به این پرسش هم مربوط میشود که مشهد چگونه میتواند روایت بصری تازهای از خود بسازد.
پرسش اصلی بنابراین همچنان باز میماند: چه چیزی در زمانه ما آنقدر عمیق و انسانی است که یک خالق بزرگ بخواهد سالها برای روایت آن وقت بگذارد؟ شاید پاسخ به همین پرسش، بیش از حدس زدن درباره رسانهای که فردوسی امروز انتخاب میکرد، بتواند چیزی درباره آینده هنر به ما بگوید.